یادداشت های شیدا

جستجوگر سایت

خوش امدید به.. ( پست ثابت) پایین مطلب جدیده!


یادداشت های یک دختر 1 + 12 ساله
در قالب اشتباه 14 ساله نوشته شده.



顔文字 のデコメ絵文字به نام خدا顔文字 のデコメ絵文字
顔文字 のデコメ絵文字سلام گل منگلی ها!顔文字 のデコメ絵文字
به وب من خیلی خوش اومدید
゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字اینجا میتونین همه چی پیدا کنید゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字
顔文字 のデコメ絵文字این وبلاگ قبلا در بلاگفا بوده و از 8 سالگی در اون مینوشتم顔文字 のデコメ絵文字
顔文字 のデコメ絵文字بعد بلاگفا خراب شد و اینجا دوباره وبلاگمو ساختم顔文字 のデコメ絵文字
میتونین از طریق ستون صفحات جانبی
顔文字 のデコメ絵文字 پروفایل خودم،خواهرم و حیواناتم و... ببینین!顔文字 のデコメ絵文字
توجه : این پست ثابت است
゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字خداحافظ رفقا فعلا ゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字

=?utf-8?B?55+i5Y2w?= のデコメ絵文字امکان جدید=?utf-8?B?55+i5Y2w?= のデコメ絵文字
اگر سمت راست صفحه وبلاگ پایینشو ببینین
یه جا نوشته پشتیبانی انلاین میباشد
اگر روی اون کلیک کنید و نام تون رو بنویسید
میتونید سوالی داشتید بپرسید
حرفی با من هم داشتید بگید
میخواستید باهام چت کنید
و میتونید فایل ارسال کنید برام
اما فقط این ابزار موقع انلاین بودن من نمایش داده میشه
( فقط دخترا و دوستام و فامیل ها )


موضوعات: اطلاعیه ها ،
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ شاخه گل () ]

دوازده + یک

Image result for 13

میگن 13 عدد نحسی هست...
اتفاقای زیادی تو سیزدهمین روز یه ماه افتاده ....
تو بعضی از هواپیما ها شماره صندلی 13 وجود نداره...چون کسی حاضر به نشستن روی اون صندلی نیست..
تو فرهنگ ما ایرانی ها 13 فروردین هم روز بد و نحسیه..
رو بعضی پلاک ها به جای 13...1 + 12 نوشته شده
بعضی آسانسور ها کلید 13 ندارند
حتی سال هم 13 رو قبول نداره و 12 ماهه!
و حالا من 13 سال دارم اما سال خوبی داشتم...مدرسه ام خوبه...دوستامم خوبن...خواهرم نازه..مسافرت ها و مهمونی ها به راهه...
و من دختری با سن 12 + 1 سال توانستم قانون نحسی 13 را بشکنم.....!


پی نوشت : من میخوام نویسنده بشم...کپی حرام است.حلال نمیکنم!


برچسب ها: 13 ، سیزده ، 12 + 1 ، نحس ، بدشانسی ، نظریه های من ،
[ یکشنبه 6 فروردین 1396 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ نظرات () ]

چرا عید دیگر مثل قبل نیست؟

Image result for 3 girls group anime

سلام دوستای بهاریم!..اولین نوشته سال جدیدمو دارم مینویسم

امسال عید هیچ مزه ای نداشت! شوق و ذوق داشت ولی باحال نبود..
هر سال عید پر شوق و ذوق ترین روز های سال بود،بازی کردن با دوستات و مبارزه با پسرها همیشه تو فکرمون بود..رفتن به شهربازی توی عید با دوستامون الزامی بود...باید میرفتیم خونه هم و رستوران راه مینداختیم و باربی بازی میکردیم و توی مهمونی ها آنقدر شیطونی می کردیم که دعوامون میکردن و اما این دو سه سال عید....
انگیزه زیادی برای عید نداشتیم ... بازی کردن دیگه برامون مسخره می شد و زودی خسته میشدیم،نمی تونستیم جنگ و مبارزه ای با پسر ها داشته باشیم..شهربازی ول شد،کی حوصله داشت بره تو قطار وحشت؟..خونه هم دیگه می رفتیم..رستوران و هتلم راه مینداختیم اما بعد مدتی خسته میشدیم و رهاش میکردیم...تا یک ذره میدویدیم و جیغ میزدیم.میگفتن دخترای گنده دیگه بازی کردنتون چیه!..تو مهمونی ها حوصله مون سر میرفت و اخرشم میشدیم سرگرمی درست کن برای بچه ریزه و میزه ها،دیگه حتی خبری از اون ماجراهای بامزه و جالب برای وبلاگم نیست...

و همه این ها..فقط به یک دلیله...ما بزرگ شدیم..دخترهای گنده شدیم..دیگه نمیتونیم پیراهن گل دار بپوشیم و روسری هامون را مدلای مختلف ببندیم..دیگه نمیتونیم جوراب شلواری سفید بپوشیم..دیگه نمیتونیم برای پسرا ادا در بیاریم...دیگه نمیتونیم بدویم و بازی کنیم..دیگه نمیتونیم چادرامونو در بیاریم...دیگه نمیتونیم مطالب وبلاگمون رو بامزه بنویسیم ..نوشته هامون هم حتی بزرگونه شده ،دیگه نمیتونیم،..چون ما بزرگ شدیم،گروه سه کله پوک نیستیم. 
و این است دنیای آدم بزرگ ها!



پی نوشت : خوب بود؟ به نظرتون نوشته هام جدی تر نشده؟


[ یکشنبه 6 فروردین 1396 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ نظرات () ]

سال 95 را چگونه گذراندم؟

سلام!
بعد از صدها سال اومدم تا مطلبی بذارم..
سال 95 یک سال معمولی و خوب بود..بهارش غمگین بود...تموم شدن کلاس شیشم و جدا شدن از بچه هایی که حتی باهاشون حرفم نمیزدی سخت بود..به هرحال 3 سال رو در اون مدرسه گذرونده بودم و به هم عادت کرده بودیم..امتحانامون آسون بود و به خوشی راهی کلاس هفتم شدیم....تابستونش خوب بود اما مثل تابستون پارسال شیرین نبود...حال نداشتم تو تابستونش کاری انجام بدم....به رفسنجون زیاد نرفتم،در کانون ثبت نام نکردم و با دوستام بازی نکردم اما به هر حال کارهای زیادی انجام دادم...با دایی هام و خانواده گرامی به دبی رفتیم..همون مسافرت مخفی که نگفتم تو تابستون....دبی شهر جالبی از نظر من نبود،برج های بلند،مترو پیشرفته و پاساژ هایش آنقدر هم برایم جذابیتی نداشت..من خونه های رنگارنگ و نا متقارن،متروی پر از دستفروش با جنس های رنگارنگ و بازار های قدیمی مثل تجریش رو به اون شهر مدرن و هوای گرمش ترجیح میدادم، مدرن شدن چیز خوبیه اما بعد از مدتی لذتی دیگه نداره..به جاش هر وقت توی بازار قدم بزنی صدای فروشنده و داد و هوارشون،بوی سبزی و یا هر چیز دیگری میتونه شوق و لذتی برات داشته باشه که توی یه پاساژ تمیز و شیک که آدمای خشک پشت صندوقش نشسته باشن و جنس های مارک دارشون نداری..در دبی هیچ چیز تاریخی وجود نداره و تازه بعد از 50 سال انقدر پیشرفته شده...نمیدونم چرا مردم دبی رو به کشور خودشون یا کشور های دیگه که پر جاهای جالب و تاریخی و سقف های زیر شیرونیه ترجیح میدن؟؟
تابستون کلاس هم رفتم..کلاس گلدوزی که باعث شد هم با بهترین دوستم حرف بزنم و هم چیز های قشنگی یاد بگیرم و تو فامیل به گلدوزی هام معروف بشم، اما حتی با اینکه با صمیمی ترین دوستم هم بودم...مثل تابستون پارسال ( 94 ) نشد.. من اصلا از کلاس های خصوصی خوشم نمیاد...حتی اگر جالب ترین کلاس دنیا هم باشه مثل کلاس بیرون نیست که تو از یه دختر لوسی خوشت نیاد و پر از شلوغی و همهمه باشه و... ، خیلی از کلاس ها رو نرفتم...دوست داشتم برم کلاس نقاشی اما نرفتم...
پاییزش برام پر از استرس و نگرانی بود..من وارد مکانی به نام دبیرستان شدم که هیچ آشنایی باهاش نداشتم و فضاش و آدماش بهم شوکی وارد کرد که تا حالا تو هیچ جایی تجربه نکرده بودم..اول پاییز فکر میکردم نصف کلاسامون رو آدم های بی تربیت و منفی تشکیل دادن،به مرور زمان فهمیدم تو کلاس آدم هایی هستن که میتونن برام دوست های خوبی باشن....تو پاییز به اردوی خارج از شهر مشهد رفتیم...چون نوشتن ماجراهاش طول میکشه بعدا مینویسم...به جز اردوی مشهد به چند تا اردوی دیگه مثل اردوی سینما هم رفتیم.
پاییز جشنواره فیلم فجر بود و من به همراه داییم چندتا از فیلمارو دیدیم..
امتحانا رو که دادیم.فهمیدم نمره کارنامه ترم اولمم »»»»» 19/71 است!
زمستونش عالی بود...با دوستام حال میکردم و تازه دو روز هم رفتیم کیش و خریدای عید رو توی کیش و بازار تجریش انجام دادیم....امتحانای نیم ترم خیلی آسون و راحت بود ... و بالاخره به خوشی به سال 96 رفتیم.
سال 95 سال غمگینی برای ملت ایران بود...از یه طرف فوت آقای هاشمی رفسنجانی و فوت بسیاری از هنرمندان مثل آقای جوهرچی و از یه طرف ریختن ساختمان پلاسکو و فوت بسیاری از آتشناشانان باعث این غمگین بودن سال 95 شد..
امیدوارم سال خوبی داشته باشید....خداحافظ!

[ دوشنبه 30 اسفند 1395 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ نظرات () ]

گالری عکس های پاییزی مانا

سلام!
خب یکی از همکلاسیام گفته عکسای مانا رو بذارم!
منم براتون گفتم بذارم....بقیه اش ادامه مطالبه


ادامه مطلب

موضوعات: عکس ، اطلاعیه ها ،
برچسب ها: مانا ، خواهر ، عکس ، پاییز ، نی نی ، sister ، baby ،
[ پنجشنبه 9 دی 1395 ] [ 07:18 ب.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ نظرات () ]

اتفاقات و ماجراهای مهر ماه 1395

سلام برگ ها پاییزی گلم!
اومدم تو مهر که هیچ پستی نذاشته بودم براتون اتفاقاتشو بگم


مروری بر ماه مهر و ماجراها و اتفاقاتش!


°。◇・*照れ/かわいい*°。・◇゜ のデコメ絵文字مهمترین کارهای انجام شده این ماه°。◇・*照れ/かわいい*°。・◇゜ のデコメ絵文字


1- جشن مدرسه و آشنا شدن با مدرسهうさぎ+ショック のデコメ絵文字

2- رفتن به مکان فیلمبرداری که دایی ام تهیه کننده شه!
خیلی خونه ای که توش فیلم برداری میگن باحال و باصفاست
گلاب آدینه که یکی از بازیگرای اصلیش بود انقدر مهربون بودにっこり+顔 のデコメ絵文字

3- رفتن به تئزیه در فرهنگ سرای نیاوران

4- مریض شدنم و 1 روز نرفتم مدرسه花粉症 のデコメ絵文字

5- رفتن به پارک قیطریه و خریدن یه مانتوی گلگلی

6- به رستوران چینی رفتیم که خیلی غذاهای بدمزه ای داشت(タイトルなし) のデコメ絵文字
یا خیلی غذاهاش شیرین بود یا خیلی تند!

7- مهمونی آزاده ( دخترخاله مامان و بابام ) و نی نی سرای مهمونی :)
اتاق مهرانا خیلی خوشگل بود و خیلی هم خوش گذشت!(タイトルなし) のデコメ絵文字


8- خوندن کتاب دختری با روبان سفید » ウインク のデコメ絵文字

9- دیدن فیلم مردان سیاه پوش 1 ، 2 ، 3 و 4 »

10- رفتن به مرکز خرید آرتمیس و خرید لباس های خوشگل!ポヨンポヨン+ハート のデコメ絵文字



کاری که بیشتر موقع ها انجام دادم :

مانند یک گربه شل و ول رو مبل افتاده بودم


اتفاق های خوبی که افتاد :

معلمای خیلی خوبی دارم :)
عاشق معلم دینی مونم !

امتحان نیم ترم دینی و مطالعات و فارسی رو 20 شدم

خرید های این ماه :

مانتوی گل گلی

پیراهن مهمونی گل گلی نارنجی

پیراهن مهمونی گلدوزی شده

مانتوی مدل آستیناش بامزه

پیراهن استین حلقه ای لی



ادامه مطلب

[ جمعه 7 آبان 1395 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ نظرات () ]

مدرسه جدید من

سلام دوستای عزیزم که انقدر تحمل میکنید تنبلی های بنده رو!
اومدم براتون از مدرسه ام بگم:



اسمش دهخداس و تو منطقه جمارانه.....تویه یه خونه قدیمیه اما بازسازیش کرده اند و چند ساختمون دیگه تویه حیاط بزرگ و وسیعش ساختند....مدرسه مون در واقعه یه باغه بزرگه تا مدرسه! دو تا در داره...یکی بالاش و یکی پایینش...چون در بالایی کوچه اش شلوغه...برای رفت و آمد بچه ها از درب پایین استفاده میشه...حیاطش3 طبقه است یکی در بالایی...یکی وسط و یکی در پایینی....خیلی خوشگل و مثل باغ..معلما و معاون و مدیر خیلی خوبی واقعا دارند...اما این فقط ظاهرشه..باطنش پر از بچه های خیلی بد و بی تربیت و زورگو پر شده.Begging..من فقط به خاطر بچه های بد این مدرسه از این مدرسه...متنفرم.....بدم میاد....حالم ازش بهم میخوره...متنفرم!
من از بچه های این مدرسه خوشم نمیاد به جز 3 الی 5 نفر که اونم 2 تاشون دوستام هستند اما من کلا زنگ تفریح تنهام..
......
بچه های این مدرسه و کلاس :

1- فحش های خیلی زشت و بدی میدن که شیطون تاحالا نشدیده!

2- دوست پسر دارن و دوست پسراشونو به رخ همدیگه میکشن!

3- من و چند نفر دیگه رو مسخره میکننGotcha

4- اطلاعاتشون از سنشون بیشتره

................................

دلایل بد بودن مدرسه ام :

1- بچه های بد

2- کلاس های سرد

3- مسخره کردن من

4-....
..................................
دلایل خوب بودن مدرسه ام :

1- مدیر و معاون و معلم و مشاور های عالی

2- برگزاری نماز جماعتArabic Veil

..................................

چی کار کنم نمیدونم!
منتظر یاری سبزتان هستم!


[ دوشنبه 3 آبان 1395 ] [ 09:17 ب.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ یاری سبز! () ]

اتفاقات و ماجراهای و خاطرات 30 شهریور تا 1 مهر 95

Image result for ‫پرتقال فانتزی‬‎

سلام پرتقالی های بد!
بدش واسه این بود که من فکر کردم الان عکس گذاشتم
یه عالمه خوشحال میشید و برام اظهار نظر میکنید
اما ....واقعا که!
خب بازم یکم ارفاق میکنم بهتون میگم
سلام پرتقالی های عزیز!
اما بازم ناراحتم از دستتون :(


اتفاقات و ماجراهای و خاطرات 30 شهریور تا 1 مهر 95

از روزی که میخواستیم راه بیفتم بیام تهران براتون میگم
تا جشن مدرسه و.......

من و بابابزرگم ساعت 11 صبح راه افتادیم
من تو کل راه خواب بودم و فقط یه جا وایستادیم
ناهار بخوریم و یه جا هم وایستادیم نماز بخونیم
وقتی رسیدیم به کاشان و رفتیم باغ پسته مون
فهمیدم که بابام قراره فردا صبح بیاد
و دایی سجادمم هم تو کاشان بودش
به خاطر همین رفتم تو ضبط پسته و یکم گشتم
اونجا تو باغ پسته یه خونه ویلایی کوچولو هم هست
که من بیشتر تو اون بودم و یه گزارش از پسته هم نوشتم
و بعد با دایی سجادم و یه نفر دیگه رفتیم باغ فین
و کت و بال مخصوص کاشان رو خوردیم!
اون یه نفره هم رفت و ما برای خواب
به جای رفتن به خونه باغ پسته رفتیم
 تو خونه ای که توی شهر بود
من تا ساعت 6 بیدار بودم
بعدشم که خوابیدم ساعت 8 بیدار شدم
کلا 2 ساعت خوابیده بودم!
رفتیم باغ پسته و تا اومدن بابام صبر کردیم
و ساعت 11 بابام اومد و راه افتادیم به سمت تهرون!
تا ساعت 3 خواب بودم و بعد رفتیم
تو جاده قم-تهران مجتمع بین راهی مهروماه
و ناهار خوردیم....
و رسیدیم !!

چهارشنبه رفتم به جشن مدرسه
قرار شد به جای مامانم که کار داشت
مامان دوست مامانم بیاد جشن :/
اول مانتوم رو عوض کردم که سایز 38 داده بودن
و من سایز 30 بودم !!
و رفتیم تو جشن
در واقع جشن نبود .. سخنرانی بود
جالب ترین چیزی که تو عمرم شنیدم تو اون مدرسه بود :
 یه دستگاه انگشت نگاری دارن که صبحا وقتی میایم
باید انگشت بزنیم...بعدش اس ام اسش برای مامان و بابامون میاد
بقیش همش قوانین و کلاس بندی و حرف و پرف بود

امروزم تولد دایی حسینمه

و امروز 1 مهره




فعلا خداحافظ



برچسب ها: سفر ، خواب ، کاشان ، پسته ، مدرسه ، جشن ، تولد ،
[ پنجشنبه 1 مهر 1395 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ پرتقال () ]

آلبوم عکس 30 شهریور 95 - لوازم تحریر مدرسه


整理 のデコメ絵文字سلام دوستای گلم!整理 のデコメ絵文字
این عکسه بالا من و بصیرا و مانا ایم!
اول از همه عید غدیر خم رو بهتون تبریک میکم!
*グーミン* のデコメ絵文字دوم از همه من اومدم تهرون*グーミン* のデコメ絵文字
مانتو و شلوار مدرسه ام رو تحویل گرفتم
اما سایزش رو اشتباه کردن
グーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字من سایز 32 ام....اونا سایز 38 دادنグーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字
مانتوهه برام مثه پیرهنه!
قراره فردا که جشنه قراره عوضش کنم
整理 のデコメ絵文字بعدش عکسشو میذارم :)整理 のデコメ絵文字
سوم از همه الان از لوازم مدرسه ام عکس گرفتم
*グーミン* のデコメ絵文字میتونید برید ادامه مطالب تا ببیندشون*グーミン* のデコメ絵文字

ادامه مطلب منتظر شماست :)

[ سه شنبه 30 شهریور 1395 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ دوست گلم () ]

حرف های من - 27 شهریور

http://s3.picofile.com/file/8232424084/13T4242510120_3O55.jpg

سلام رفیق های عزیز!
میدونید دارم دیوونه میشم :(
هی میگم من از تابستونم استفاده نکردم
و به خودم میگم خاک بر سرت
حالا این قضیه رو ولش..
16 اردیبهشت روز وبلاگ نویس بود :|
هیشکی به ما تبریک نگفت :/

...

مانا هم راستی موهاشو کوتاه کرده انقدر گوگولی شد!!
عکسش تو اینستاگرامم هست
راستی مامان بزرگم موهاشو کوتاه کرد
میدونستید مامان شمسی ام قبلا آرایشگاه داشته؟
تو طبقه بالا خونشون یه اتاق بوده کرده بودش ارایشگاه
قدیما ارایشگاه داشته و عروسم درست میکرده
وسایلشم هس :)

...

میخواستم امروز یه اعترافی رو به شما بگم
که تا حالا نگفتم :|
بابا بزرگ من شهردار رفسنجونه :0
علی اکبر پورمحمدی
پارسال هم فرماندار بود :)
اوف راحت شدم....

...

باید بگم کتابای امسالمون ( هفتم ) زیاده :(
14 تا کتاب!!!

...

چهارشنبه جشن جوانه هاس
دوشنبه به خاطر همین میرم تهران
جشن جوانه ها مثل جشن شکوفه های کلاس اوله
یعنی برای کلاس هفتی ها....یا کلاس اولی های مدرسه هس!

...

دلم میخواد این هفته اخری این کارا رو بکنم :

1- دوره کل کتاب ریاضی ششم
Reading a Book

2- رفتن به پارک دریاچه خلیج فارس تهران
که توش هرم هیجان و تیوب سواری و سافاری پارک وحشته

3-اماده کردن کیف روز اول مدرسه مزخرف


...

یه قالبی برای پاییز وبلاگم درست کردم
انقدر خوشگله....اول مهر خواهید دیدش!
راستی میخوام آهنگ وبمو اول مهر عوض کنم
اگر پیشنهادی دارید عرض کنید :)
Flowerنظرسنجی جدید هم گذاشته شدهFlower
شرکت کنید :)

...

میخوام عجیب ترین آرزومو بهتون بگم!
دوست دارم با لباس پرنده ( یه لباسایی که باهاش پرواز میکنن)
یا جدیدا اسکیت پرنده هم میگن اومده
Hanging
دور دنیا رو بگردم!!

...

فعلا خدانگهدار تا بعد!

...

پی نوشت : وقتی به مدرسه فکر میکنم!


[ شنبه 27 شهریور 1395 ] [ 11:53 ق.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ رفیق خوش مرام! () ]

ماجراها و خاطرات و معرفی های هفته 2 و 3 شهریور 95

Image result for nutella girl


سلام ای نوتلا های عزیز!!
متاسف میباشم که خـــــــــــیلی وقته که پستی نذاشتم :$
اخه ماجرا نداشتم .... حوصله هم نداشتم :(
»» سوالاتی جدیدی که جواب نداده بودم
 رو در پرسش و پاسخ نوشتم ««



顔文字 のデコメ絵文字ماجراها و خاطرات و معرفی های هفته 2 و 3 شهریور 95顔文字 のデコメ絵文字

من شنبه هفته پیش با هواپیما اومدم به کرمون
تو هواپیما با دختر خاله مامان و بابام ( صبا )
 و پسر خاله مامان و بابام ( محمد امین ) اومدم!
بعد تو کرمون دایی هام نتونستند بیان دنبالم تو فرودگاه
منم رفتم خونه شون.....یکی دو ساعت اونجا بودم
بعدش با صبا و دوستش رفتیم » نوتلا بار «
و من پنکیک نوتلا بخوردم!
و در اخر دایی سعیدم اومد دنبالم
و رفتیم رفسنجون خونه مامان بزرگم :)
در ضمن بگم تنها اومدم نه مامان نه نی نی نه بابا!
مامانم و نی نی و بابام به صورت غافلگیر کننده
 چند روز بعدش اومدن :|
( راستیتش دوس داشتم تنها باشم )
24 شهریورم که دیروز یعنی چهارشنبه باشه
بصیرا اومد خونه مامان بزرگم
و یه عالمه بازی کردیم :
هتل بازی
رستوران بازی
قایم موشک
پلی استیشن

راستی فک نکنید من یه تابستون فوق العاده داشتما :/
تابستون پارسال برای من فوق العاده بود :(

یه بار هم رفتم خونه اون مامان بزرگم
و یه کارتون جالب عمو علی ام بهم نشون داد
 دیدم و معرفیش هم میکنم :



顔文字 のデコメ絵文字آواز دریا -  song of the sea顔文字 のデコメ絵文字

کارگردان : تام مور - tomm moore
سال تولید : 2014
زمان : 93 دقیقه
شرکت تولید کننده : big farm..cartoon saloon..digital graphics!
کشور تولید کننده : ایرلند،دانمارک،بلژیک،لوکزامبورگ،فرانسه!
»» نامزد دریافت جایزه اسکار از جشنواره آکادمی 2015 ««

توضیحات:

خیلی جالبه!!! 
در مورد یه دختریه که آخرین از نسل سلکی هاست
سلکی ها به کسایی میگفتند که به خوک دریایی و انسان تبدیل میشن
برادرش که میخواد از خونه مامان بزرگ فرار کنه اونم باهاش میره و....
بگم اگر نبینید نصف عمر بر فنا رفته!
من با زیر نویس دیدم


عکسایی از کارتون :

Image result for song of the sea cartoon

Image result for song of the sea cartoon

Image result for song of the sea cartoon



راستی عکس لوازم التحریرمو وقتی رفتم تهرون میزارم :)
فعلا خداحافظ!

[ پنجشنبه 25 شهریور 1395 ] [ 10:30 ب.ظ ] [ شـــــ♥ـــــیدا ] [ نوتلای عزیز () ]

آخرین مطالب

صفحات سایت