تبلیغات
یادداشت های شیدا - خاطرات و ماجراهای 28 اردیبهشت تا 5 خرداد 95
یادداشت های شیدا

یادداشت های یک دختر 13 ساله

ドット のデコメ絵文字سلام شرشره های عزیز!!!ドット のデコメ絵文字
بفرما ببین خاطراتمو!!
( حنانه و نورا موضوع کد هاتون رو بگید )


ドット のデコメ絵文字خاطرات و ماجراهای 28 اردیبهشت تا 5 خرداد 95ドット のデコメ絵文字

پرونده سال در مدرسه ما!!
صبحگاه سه شنبه ( 28 اردیبهشت ) توی مدرسه ما توی حیاط برگزار میشه
زنگ که خورد ما اومدیم برای اجرای صبحگاه توی حیاط
آخرای صبحگاه بود و ما داشتیم دعای فرج می خوندیم..
که یک دفعه صدای جیغی شنیده شد!!!!
ناگهان دیدیم دم در مدرسه...
مردی قوی هیکل دختری از مدرسه ما را از ماشین بیرون کشید!!
و میخواست او را ببرد!!!
دخترک فرار کرد دوید طرف مدرسه و تا وسط های حیاط اومد
و می گفت :: کمــــــــــــــــــک!!
یکی از ناظمامون دوید طرفش بگیردش
اما یکدفعه یه مرد قلچماق اومد دختره رو گرفت میخواست ببره!!
تازه نزدیک بود مامان بزرگ دختره رو خفه کنه!!!
فکر کن همه تازه این اتفاق رو دیدند!!!
بعد همه دویدند سمت در مدرسه و رفتند سر کلاساشون
و گریه و زاری در مدرسه پیچید!!
بماند که بعد این ماجرا :
1- معلوم شد مرده باباشه که از مامانش جدا شده
2- خانوممون امتحان مطالعات و هدیه ها رو لغو کرد!!

شنبه ( 1 خرداد ) بعد از امتحان ریاضی که خیلی اسون بود!
( با تشکر از اموزش و پرورش محترم! )
بابا و مامانمو و نی نی اومدن دنبالم
و به سمت قم حرکت کردیم..
توی راه که من خواب بودم
وقتی رسیدیم خونه عمه ام
با زهرا بازی کردم...نمازمو خوندم و کتاب خوندم
ناهار هم مرغ بوقلمون و برنج خوردیم
عصرش دو تا دختر پریدن تو خونه عمه ام
که دوستای زهرا بودن!!!
و همسایه شون بودند...خیلی پرو هم بودند
یکی شون که وسط حال خوابیده بود و با گوشی بابابزرگم بازی میکرد!!
یکی شون یه موز از تو بشقاب برداشته بود میخورد!!
منم که میدونید از این جور دخترا متنفرم
داشتم خودمو رو میکشتم!!!
عصر عموم هم رسید قم
نزدیکای غروب رفتیم حرم حضرت معصومه
نیم ساعت اونجا بودیم...
از یه جایی نزدیک اونجا یه مقنعه استین دار برای نمازم گرفتم!
رفتیم خونه عمه ام و شام خوردیم
و ترقه بازی های شب عید رو تماشا کردیم
و در اخر خوابیدیم!!!
صبح عموم گل اورده بود
و بچه رو گل غلتان کردیم
یعنی روش گل محمدی ریختیم
و به پوستش گل مالیدیم..این یه رسم قدیمیه
میگن بچه اینجوری حساسیت نمیگیره!
و بعد خداحافظی کردیم و رفتیم راه بیفتیم بریم تهرون
توی راه رفتیم مجموعه بین راهیه مهتاب
و من ذرت مکزیکی خوردم
وقتی تهرون رسیدیم
رفتیم فود کورت الماس ایران و غذا خوردیم..راستی عیدتون مبارک!!

امتحانا کم کم داره تموم میشه..خوشبختانه تا الان که خوب دادم!
پنجشنبه ( 6 خرداد ) یعنی فردا
 قراره داداش سارا همکلاسیم به دنیا بیاد!!
اسمشو قراره بذارن سجاد...

امروزم ( 5 خرداد ) تولد دایی سعیدمه!!
اینم من و دایی ام :


سه شنبه هفته دیگه ( 11 خرداد ) تولدمه!!!
میخوایم تو خونمون مهمونی تولد بگیریم!!!
تازه تو وبلاگم به احتمال زیاد 11..12 یه جشن تولدی بذارم!!!
یکشنبه اعلامیه رو بهتون میدم!

یکشنبه باز قراره یه پست بذارم که  :
 1-چند تا از کتابام رو بهتون معرفی کنم
2- نقد بعضی از کتابای بد که خوندم

از این به بعد تصمیم دارم تولد های هر ماه رو توی جدول قرار بدم
اگر شما هم تولدتون تو ماه خرداد هست بگید:
 نام نسبت
 شیدا خودم!
 سعید دایی ام
 بشرا خواهر بصیرا
 محمد امین دایی مهرانا
 آوا همکلاسی
 ماهر دایی بصیرا و سارا
 نرگس سادات دوست وبلاگی
 شبنم دوست وبلاگی
 رامیلا دختر دایی بصیرا و سارا
ドット のデコメ絵文字خداحافظ شرشره های عزیز !!ドット のデコメ絵文字
کاری باری؟؟؟



  
چهارشنبه 5 خرداد 1395 | 03:34 ب.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()