یادداشت های شیدا

یادداشت های یک دختر 13 ساله ، یک دختر شاد و دیوانه :)
14975921871696480545.png (500×366)

جمعه رفتیم شهربازی!! منم اومدم ماجراهاشو بنویسم :|

اول از همه رفتیم سینما 5 بعدی ترسناک شهربازی،یادمه 10 سالم که بود،من و سارا و بصیرا با چندتا از فامیلا این سینما رو رفته بودیم و آخرش مثله این دخترای لوس،سه تایی گریه میکردیم! این دفعه،سارا که تموم فیلم داشت جیغ میزد و تو بغل من افتاده بود و می گفت،شیدا غلط کردم ووووای،شیدا خدا نکشتت،جیغ و منم در جواب میگفتم: کوفت گوشمو کر کردی،زهر مار،این که ترسناک نیس،دیوونه بازی در نیار،آبروم رو بردی،احمق الدوله! پارسا هم که همون اول پاشد با باباش رفت بیرون :/اما انصافا خیلی ترسناک نبود،توش ماهی های گوشتخوار و یه سری گرگ شبیه زامبی که مردم رو میخوردن و یه دختره وحشی که توی زندان بود :| یه بارم به سارا گفتم سرتو بیار بالا ببین چیزی نیست و یک دفعه سره یه آدمه از وسط قطع شد و سارا بلندترین جیغ دنیارو در گینس ثبت کرد و بعد از چند دقیقه فیلم تمام و ما از سینما اومدیم بیرون :| 

بعدش رفتیم سرسره آبشار،به نظرم بیشتر از اینکه از خود سرسره که اینقدر بلنده ترسناک باشه،راه پله اش که میره بالا ترسناک تره،راه پله که نمیشه گفت چون پله نیست نرده است و خیلی هم شیب داره،ادم میترسه لیز بخوره همه مردم رو له کنه :| سرسره رو هم 2 بار سوار شدیم و خیلی هم حال داد :)


بلیط گرفتیم رفتیم قطار وحشت،قطار وحشت که چه عرض کنم قطار مهدکودکه :/ یعنی لاکپشت من از قطاره تند تر میره،تونل وحشتم که اصلا خیلی ترسناکه :| یه چندتا بنر ترسناک و چندتا عروسک تکه پاره مال صد ها سال پیش توشه :| نمیدونم حالا چرا انقدر تو قطار نمکدون شده بودم :| همش داشتم مسخره بازی در می اوردم،اولش که راه افتاد میگفتم آقا راننده یه وقت خسته نشی با این سرعت زیادت،اونم یه چشم غره ای رفت زهر ترک شدم،بعدم این پسرای واگن جلویی هی میخواستن عنتربازی در بیارن ،منم بلند گفتم،خدا بیمارای روانی روبرو رو شفا بده:| تو طول راه هم که از مردم عادی رد میشدیم،یک دفعه پخ میکردم،3 متر میپریدن هوا :| تو تونل بلند داد میزدم شله شله شله...! کلا خل شده بودم ولی خیلی مزه ام داد :)

کنار سینما یه وسیله ایه که خیلی تند میچرخه و حال میده و من و سارا رفتیم و من هم مثل این روانیا هی میگفتم، پرسپولیس سرور استقلاله، هری پاتر رو عشقه :/ خدا شفام بده :| فک کنم من بیشتر تو شهربازی عنتر بازی در میوردم :|

شهربازی،دو تا تاب داشت،تاب بزرگ و تاب کوچیک ، من و سارا رفتیم تاب بزرگ و پارسا رفت تاب کوچیک..تابش خیلی باحال بود،میرفت خیلی بالا و میچرخید،3 دقیقه در حال چرخش بودیم :| یه پسره ای بود خیلی گنده بود ولی میترسید بره تاب،در این حد دخترای شجاعی هستیم ( البته سارا تو سینما اولین امتحان شجاعت رو گند زد! )

آخر از همه هم رفتیم کشتی پرنده،میخواستیم بزرگه بریم ولی به درخواست پارسا کوچیکه رفتیم،ولی مثل اینکه کوچیکه بدتر بود!،سارا که سرشو گذاشت بود و چسبیده بود به من ،پارسا هم داد میزد کمش کن،منم خیلی عادی دستامو برده بودم بالا حالمو میکردم :| یکم البته دلم قیلی ویلی رفت ولی چیز خاصی نبود :| سارا بعد اینکه پیاده شد میگفت یه دور دیگه بریم! بعد ما گفتیم تو که تموم مدت چشات بسته بود :/ بعدم رفتیم یه پیتزا زدیم بر بدن و آمدیم خانه!





  
شنبه 7 مرداد 1396 | 09:22 ب.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic