تبلیغات
یادداشت های شیدا - مطالب ماجراهای ایام عید
یادداشت های شیدا

یادداشت های یک دختر 13 ساله ، یک دختر شاد و دیوانه :)
Image result for 13

میگن 13 عدد نحسی هست...
اتفاقای زیادی تو سیزدهمین روز یه ماه افتاده ....
تو بعضی از هواپیما ها شماره صندلی 13 وجود نداره...چون کسی حاضر به نشستن روی اون صندلی نیست..
تو فرهنگ ما ایرانی ها 13 فروردین هم روز بد و نحسیه..
رو بعضی پلاک ها به جای 13...1 + 12 نوشته شده
بعضی آسانسور ها کلید 13 ندارند
حتی سال هم 13 رو قبول نداره و 12 ماهه!
و حالا من 13 سال دارم اما سال خوبی داشتم...مدرسه ام خوبه...دوستامم خوبن...خواهرم نازه..مسافرت ها و مهمونی ها به راهه...
و من دختری با سن 12 + 1 سال توانستم قانون نحسی 13 را بشکنم.....!


پی نوشت : من میخوام نویسنده بشم...کپی حرام است.حلال نمیکنم!




  
یکشنبه 6 فروردین 1396 | 02:46 ب.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()


Image result for 3 girls group anime

سلام دوستای بهاریم!..اولین نوشته سال جدیدمو دارم مینویسم

امسال عید هیچ مزه ای نداشت! شوق و ذوق داشت ولی باحال نبود..
هر سال عید پر شوق و ذوق ترین روز های سال بود،بازی کردن با دوستات و مبارزه با پسرها همیشه تو فکرمون بود..رفتن به شهربازی توی عید با دوستامون الزامی بود...باید میرفتیم خونه هم و رستوران راه مینداختیم و باربی بازی میکردیم و توی مهمونی ها آنقدر شیطونی می کردیم که دعوامون میکردن و اما این دو سه سال عید....
انگیزه زیادی برای عید نداشتیم ... بازی کردن دیگه برامون مسخره می شد و زودی خسته میشدیم،نمی تونستیم جنگ و مبارزه ای با پسر ها داشته باشیم..شهربازی ول شد،کی حوصله داشت بره تو قطار وحشت؟..خونه هم دیگه می رفتیم..رستوران و هتلم راه مینداختیم اما بعد مدتی خسته میشدیم و رهاش میکردیم...تا یک ذره میدویدیم و جیغ میزدیم.میگفتن دخترای گنده دیگه بازی کردنتون چیه!..تو مهمونی ها حوصله مون سر میرفت و اخرشم میشدیم سرگرمی درست کن برای بچه ریزه و میزه ها،دیگه حتی خبری از اون ماجراهای بامزه و جالب برای وبلاگم نیست...

و همه این ها..فقط به یک دلیله...ما بزرگ شدیم..دخترهای گنده شدیم..دیگه نمیتونیم پیراهن گل دار بپوشیم و روسری هامون را مدلای مختلف ببندیم..دیگه نمیتونیم جوراب شلواری سفید بپوشیم..دیگه نمیتونیم برای پسرا ادا در بیاریم...دیگه نمیتونیم بدویم و بازی کنیم..دیگه نمیتونیم چادرامونو در بیاریم...دیگه نمیتونیم مطالب وبلاگمون رو بامزه بنویسیم ..نوشته هامون هم حتی بزرگونه شده ،دیگه نمیتونیم،..چون ما بزرگ شدیم،گروه سه کله پوک نیستیم. 
و این است دنیای آدم بزرگ ها!



پی نوشت : خوب بود؟ به نظرتون نوشته هام جدی تر نشده؟




  
یکشنبه 6 فروردین 1396 | 12:35 ق.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()



整理 のデコメ絵文字سلام دوستای گلم!整理 のデコメ絵文字
این عکسه بالا من و بصیرا و مانا ایم!
اول از همه عید غدیر خم رو بهتون تبریک میکم!
*グーミン* のデコメ絵文字دوم از همه من اومدم تهرون*グーミン* のデコメ絵文字
مانتو و شلوار مدرسه ام رو تحویل گرفتم
اما سایزش رو اشتباه کردن
グーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字من سایز 32 ام....اونا سایز 38 دادنグーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字
مانتوهه برام مثه پیرهنه!
قراره فردا که جشنه قراره عوضش کنم
整理 のデコメ絵文字بعدش عکسشو میذارم :)整理 のデコメ絵文字
سوم از همه الان از لوازم مدرسه ام عکس گرفتم
*グーミン* のデコメ絵文字میتونید برید ادامه مطالب تا ببیندشون*グーミン* のデコメ絵文字


  ادامه مطلب منتظر شماست :)
سه شنبه 30 شهریور 1395 | 06:21 ب.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()



سلام بدبختایی که باید دوباره مدرسه برین
از این به بعد کل پست ها نظرات پس از تایید میشن!


ماجراها و اتفاقات 11 تا 13 فروردین 95

 چهارشنبه مهمونی بود
مهمونی خاله عذرا ( خاله مامان و بابام ) توی هتل باغ
بصیرا و سارا و پارسا و زهرا همه بودند.
ما دیر رسیدیم و زیاد در کل بازی نکردیم
بصیرا و سارا و من یک گروه بودیم
و زهرا و پارسا یه گروه
ما یواشکی از در سالن بیرون میومدیم 
و از پارسا و زهرا قایم میشدیم
یه بار رفتیم تو دستشویی خانوما قایم شدیم
هیچکی توش نبود
داشتیم بازی میکردیم و قایم میشدیم
که مارو از دستشویی بیرون کرد اقا مسئوله!
بذار بازی مونو بکنیم اقا!
بعدم ناهار رو اوردن
و در اخر هم که رفتیم
شبش با بابام رفتیم کالسکه برای بچه بگیریم
یه کالسکه سرخابی خیلی خوشگل براش خریدیم.
از اونجا رفتیم برای مامانم و مامان بزرگم ( مامان مامانم ) روسری گرفتیم
و رفتیم خونه اون یکی مامان بزرگم ( مامان بابام ) 
و بازی کردیم و شام خوردیم
و رفتیم خونه مامان بزرگم ( مامان مامانم )
راستی روز زن و روز مادر و تولد حضرت زهرا مبارک!
پنجشنبه باز مهمونی بود
مهمونی خاله افصل ( خاله مامان و بابام و مامان بزرگ بصیرا و سارا و پارسا )
که توی خونشون بودوقتی ما رسیدیم کسی از مهمونا نیومده بود
و بصیرا و سارا اینا بودن
و ما اول رفتیم یه عالمه عکس خل و چل بازی گرفتیم
بعد رفتیم یکم شیرینی و کیک خوردیم
و  بعد از کیک دوباره گرگم به هوا بازی کردیم.
راستی سیزده بدر هیشکی مهمونی نمیده
و این یعنی ( مسخره ترین سیزده بدر سال )
من شنبه نمیرم مدرسه
چون که بلیط هواپیمامون ساعت 11 شنبه هست
اما واقعا ضدحالیه که دوباره مدرسه بری
وای ریاضی هروقت بهش فکر میکنم اعصابم خرد میشه..
خب فعلا خداحافظ بدبخت هایی که دوباره مدرسه برین!


پی نوشت : وقتی به مدرسه فکر میکنم :(



  
جمعه 13 فروردین 1395 | 11:48 ق.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()



マリン のデコメ絵文字سلام بی معرفت ها !マリン のデコメ絵文字
دلیل بی معرفتی » وقتی من رفته بودم مسافرت
هیشکی هوای وبلاگمو نداشته :(
نه بازدیدی نه کامنتی! مثل یه بیابون خشک و خالی
=?utf-8?B?55+i5Y2w?= のデコメ絵文字وای عاشق عکس بالایی هستم =?utf-8?B?55+i5Y2w?= のデコメ絵文字
شاید یه نقاشی اینطوری کشیدم!


マリン のデコメ絵文字اتفاقات و ماجراهای 6 تا 10فروردین 95マリン のデコメ絵文字

سفر خوبی بود! البته نسبتا :|
من که حدود اندازه یه کوه فقط از سیتی سنتر قشم
خرید کردم! که کلشون لباس هستند به جز چند چیز!
انصافا همه چی بود و من خیلی چیزای خوشملی گرفتم :)
اون چند چیزی که لباس نبودند! جالب بودند!
یکی از اونا یه کفش ورزشی ابی اسمونی راحتی بود :)
راستی میدونستید تا اون موقع که من اون کفش رو نخریده بودم
کفش ورزشی تاحالا نپوشیده و نخریده بودم!
من همیشه کفشای دخترونه میپوشم اخه!
مثل کفشای کالج و گل گلی!
که بیشترشون صاف هستند
و مایه کمر درد من پیرزن صد ساله !!
اخ یعنی من از دست کفشام راحت شدم
و وقتی این کفشارو پوشیدم!
احساس کردم دارم رو ابرها راه میرم!
یکی دیگه از اون خرید ها
دو تا عینک بود
یکی شون که یه عینک دودی شیشه ابی بود
که واقعا خیلی خوشگل بود
و دومی یه عینک شیشه معمولی!
وای انقدر بهم میاد اون عینکه
فقط میخواستم ببینم اگر عینکی شوم!
چه شکلی میشوم!
بقیه رو حالا یادم نیست!
خب حالا از خرید میریم بیرون
جاهای جالبی رفتیم
رفتیم یه پارک ساحلی که توش جت اسکی و غواصی و... بود
بابا و دایی سعیدمو و دایی حسینم رفتن غواصی!
و مدرکم با عکسشون گرفتن!
دریا چند بار رفتیم :)
وای انقدر حال میده بشینی 
روبروت دریا باشه
بعد صدای موج های دریا هم بیاد
بوی دریا هم بیاد!
اصلا از خوبی غش میکنی!
تازه شامم همش دوست بابابزرگم بهمون یه چیزایی میداد!!
مثلا جوجه کباب و کباب
اما ماهی که بمون دادن واقعا ترسناک بود
با اون چشای ورقلمبیده!
منم به جاش رفتم نون و ماست خودمو خوردم :|
راستی سر راهم که برمیگشتیم
این مادرمان ما را دیوانه کرد :|
هر چند ثانیه : ببین اون کوه رسوبیه!
والا مامان ادم اگر معلمم بود ایقدر به کوه های رسوبی گیر نمیداد!
حالم از هر کوه رسوبی بهم میخوره !!
اگر تونستم عکسامو میذارم :)
راستی من الان میپوسم از کثیفی!
اونجا حوله نبودش برای من
منم تو این موقع سفر
یعنی 6 تا 10فروردیم حموم نرفتم :|
راستی اونجا اینترنت به سختی یافت میشد!
من سفرنامه ننوشتم  چون دوباره سبک نوشتن قبلیم میشد
و فقط تو این پست کل سفرم به قشم رو خلاصه گفتم!
راستی فردا یعنی چهارشنبه مهمونی میباشد
حالا دیگه بسه
میخوام برم حموم تا نپوسیدم
マリン のデコメ絵文字خداحافظ حالا دیگه با معرفتا!マリン のデコメ絵文字


پی نوشت : وقتی اول ماهی ورقلمبیده دیدم !

نتیجه : همیشه در سفر نون ماست به همراه داشته باشید!


  ادامه مطلب
سه شنبه 10 فروردین 1395 | 07:18 ب.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()


تــــــ+ــــالـار لوازم تـحریر دخــترونه(ویژه مـدرسه) 1

気持ち のデコメ絵文字سلام شکلاتی های عزیز من!気持ち のデコメ絵文字
خب خاطراتمو تمام نوشتم!
راضی باشید.


 
気持ち のデコメ絵文字اتفاقات و ماجراهای 2 تا 5 فروردین 95 気持ち のデコメ絵文字

دوشنبه شب تو هتل باغ مهمونی بصیرا اینا بود!
قرار گذاشتیم اون پیراهن های شبیه به همون رو بپوشیم
هممون برای مهمونی کلی ذوق داشتیم
وقتی رسیدیم هتل باغ بصیرا و پارسا اومده بودند
رفتیم هتل باغ رو گشت زدیم
از روی پل هاش گذشتیم و دور دور کردیم
مهمونی تو 5 تا الاچیق شبیه به اتاق بود
2 تا برای مرد ها و 2 تا برای زن ها!
اون یکی هم اضافه گرفته بودند اگر مهمونا جا نشدن
بعد سارا اومد و ما رفتیم تو اون الاچیق خالیه
و پرنسس بازی کردیم
بعد دوباره رفتیم گشتیم زهرا فندقی هم اومده بود
ما فقط همش داشتیم هتل باغ رو دور دور میکردیم
اونجا نمایشگاه سفره هفت سین داشتن
و ما اون نمایشگاه رو دیدیم
شام خوب بود!
چون مرغ نداشتن و به جاش گوشت بود!
و این عالی بود :)
بعدشم خداحافظی کردیم و رفتیم
سه شنبه مهمونی مامان بدری ( مامان بزرگم ) بود.
تو تالار فرهنگیان 
فرشته و مهشید اینا هم بودن
بصیرا و سارا و زهرا و پارسا هم بودن
اول میوه خوردیم و بعد یه عالمه قایم موشک بازی کردیم
بعد هم ناهار پلو مرغ ( بازهم پلو مرغ !! ) خوردیم
و به خونه هامون رفتیم ..بعد شبش به خونه مامان بدری رفتیم
و عمو علی ام بهم یه عروسک بامزه و عمه ام هم یه ماکت بهم دادند
و من کارتون خیلی جالبی دیدم به نام ( شازده کوچولو )


気持ち のデコメ絵文字معرفی انیمیشن شازده کوچولو気持ち のデコメ絵文字

واقعا جالب بود و با کتابشم فرق داشت
خلبانه پیر شده بود و خانواده یه دختری
همسایه اون خلبانه بودند و دختره داستان
شازده کوچولو رو میخونه و....
بقیه شو نمیکم!!
من به این کارتون از 5 ستاره
5 ستاره میدم
من از سایت مینی تونز این کارتون رو با دوبله فارسی
دانلود کردم....میتونین سرچ کنین مینی تونز تا سایت بیاد
و یا میتونین از لینک زیر مستقیما برید


چهارشنبه مهمونی خاله مامانم و دخترخاله مامانم ازاده بود.
که توی تالار عقیق بود
و ما اول میوه خوردیم و بعدش رفتیم تو حیاط
بالون سواری!!!
حالا بالون سواری چیه؟
چادر هامون رو محکم میگرفتیم و چون خیلی باد میومد
میدویدیم و چادرامون پر باد میشد و خیلی باحال بود!
بعد هم یه عالمه قهوه ( منظور قهوه نوشیدنی نیست! ) خوردیم
قهوه به پودر های چند خوراکی میکن
مثلا قهوه پسته داریم که خیلی هم خوشمزه اس!
و کلا انواع قهوه توی استان کرمون موجوده!
و تهران هم نیست!!!!
ناهار رو اوردن و جوجه کباب بود
وای اخ جون جوجه کباب :

من در حال خوردن جوجه کباب

در حال خوردن پلومرغ !

در اخر هم اومدیم خونه
و شام هم من هات داگ بدون سالاد کلم محبوب خوردم!
وای قراره جمعه بریم قشم و بندر عباس!
همسترمو نمیتونم ببرم
به خاطر همین میخوام بدمش تو این چند روز 
به عمو هام تا برگردیم.
خب دیگه خاطراتم تموم شد!
気持ち のデコメ絵文字خداحافظ شکلاتی ها !気持ち のデコメ絵文字


پی نویس : وقتی بصیرا و سارا من رو میبینن تو مهمونی!

نتیجه : بالون سواری سبب سرماخوردگی میشه!



  
پنجشنبه 5 فروردین 1395 | 07:08 ب.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()



整理 のデコメ絵文字سلام رفقای خوب من!整理 のデコメ絵文字
ببینین چه با معرفتم!
زود به زود به خاطر ماجراها مطالب میذارم
قدرم رو بدونین!
+ موضوع ماجراهای ایام عید اضافه شد


グーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字اتفاقات و ماجراهای 26 تا 29 اسفند 94 و 1 فروردین 95 グーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字

پنجشنبه شب رفتیم مهمونی 
خیلی زود رسیدیم
اولین دوستم که اومده بود روژین بود
که اونم تا وقتی بقیه نیان بازی نمیکنه
بعدش پارسا اومد
من و روژین و پارسا باهم قایم موشک بازی کردیم
این پارسا هم عجب ناقلایی هست!
اول که گرگ بهش افتاد..دوباره گفت قبول نیست و روژین گرگ شد
بازی به روال معمولی میگذشت تا اینکه..
بصیرا و سارا اومدن!!!
یه عالمه همدیگرو بقل کردیم و ماچ کردیم.
بعدش رفتیم مانا رو بهشون نشون دادم
و گرگم به هوا بازی کردیم
وقتی خسته شدیم روی یه میز خالی دورهمی نشستیم
و یادی از جنگ هایمان با پسرها کردیم!
زنونه مردونه جدا بود و ما راحت بودیم
یه پسره تو تالار بود که به نظر کلاس سوم میومد!
خیلی قیافه اخمالو و این جور چیزا
میخواست مثلا مارو بترسونه پسره بی تربیت
ما نترسیدیم و بهش من و بصیرا گفتیم :
هه خیلی ترسیدیم
پسره واقعا رو دنده لج افتاده بود
و میخواست مارو بزنه ! 
بابا ما خودمون جنگ کردیم..تو این وسط چی کاره هستی!
پارسا هم کوچیکه به هرحال و میخواست این پسرو بزنه
اما اون پسره زدش و افتاد زمین
و صبا ( دختر خاله مامانم ) اومد دعواش کرد
اما مگه این ول کن بود!
پسره پرو....به من سیلی زد!
به هرحال بعدش ما حسابشو رسیدیم!
ما مثلا دخترای جنگجو هستیما!
دو تا دختر بودن که هی دوست داشتن با ما باشن
ما هم راهشون دادیم تو بازیامون
بعد بازی دختر شاه رو کردیم
و الان میخوام براتون این بازی رو معرفی کنم:


*グーミン* のデコメ絵文字بازی دختر شاه و نحوه بازی*グーミン* のデコメ絵文字

بازی اینطوری بود که :
به دو تیم تقسیم شدیم و یه تیم باید میومد جلو و میگفت :
دخترشاه و ما میخوایم..شمس طلا رو ما میخوایم
بعد تیم روبرو میگفت :
دختر شاه و نمیدیم...شمش طلا رو نمیدیم
اون تیم میگفت :
حالا که اینطور شد...مثلا شیدا مال ما شد
و اون ها دستاشونو قلاب میکردن اگر من رد میشدم تو تیم قبلیم بودم
و اگر رد نمبشدم مال تیم اونا بودم
این بود بازی دختر شاه!!


بعدم هم شام اوردن
که مثل همیشه پلو مرغ بود
اه..از بس تو مهمونی ها پلو مرغ خوردم
حالم از هرچی پلو مرغه بهم میخوره!
و بعد با خداحافظی اندوه باری از هم دور شدیم!
جمعه یعنی امروز
صبحش خواب باحال هری پاتری دیدم
خواب دیدم هری پاتر از مدرسه فرار کرده
و با موتور مسافرکشی میکنه!
بعدش از خنده قش کردم
بیچاره هری !
اسم خوابمو گذاشتم :
هری موتوری!
بعد رفتیم خونه مامان بزرگ پدریم
و اونجا با زهرا یکم بازی کردیم
و الانم که دارم براتون مینویسم
پارسا و زهرا سلام میرسونن!
شنبه جشنم رو گذاشتم
یکشنبه هم که عید بود
موقع سال تحویل که من بیدار نشدم!
ظهر رفتیم خونه مامان مکه ای
مامان مکه ای...مامان مامان مامانم هستن...یعنی مامان مامان بزرگم
اسم ایشون یه چیز دیگه هست اما چون ایشون خیلی زیاد به مکه رفتند
ما دیگه تو فامیل بهشون میگیم مامان مکه ای!
اونجا یه عالمه بازی با بصیرا و سارا کردم
و لباساشون رو دادم!
لیست بازی های انجام شده توسط ما :
قایم موشک
گرگم به هوا
پرنسس بازی
مهدکودک بازی
خبرنگار بازی
خون اشام بازی و زامبی بازی
تانی تانی اسکلت
مهماندار بازی
موبایل بازی
زیاد بازی کردیم نه؟
قراره مهمونی بعدی ست باشیم باهم
هـــــــــــورا!
وای از بس پلو مرغ خوردم
حالم داره بهم میخوره!
ادم نون و ماست بخوره! پلومرغ نخوره!
عکسم انداختیم همه فامیل
سال نو شما هم مبارک!
اولین پست سال 1395
خداحافظ رفقای باحال من!


پیش نویس : بازم میگم منو این همه رفیق!محاله! محاله!

نتیجه : از پسرای بد دور کردید!


  
یکشنبه 1 فروردین 1395 | 08:06 ب.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()


جشن عید در ادامه مطالب
منتظر شماست!
ببخشید دیر شد!


  ادامه مطلب
شنبه 29 اسفند 1394 | 04:54 ب.ظ | ˜ÇãÜäÜÊ()